تبليغاتX
پُ...ر...ز
پُ...ر...ز
ماهی در آسمان واژگون پرواز میکند

 

از تاريخ 7/7/77 ياد آخرين قسمت برنامه نيمرخ مي افتم ، وقتي "فَ فَ " بطرف  دوربين مي آمد ، فيگور جالبي ميگرفت و با تمام احساس ميگفت: هپت ِ هپت ِ هپتاد و هپت

اين تاريخ برايم شيرين است نه بخاطر تمام شدن برنامه مورد علاقه ام بلكه از جهت ديدن رفتار احترام آميز و رئوف شخصي كه برايم غيرقابل انتظار بود.

وقتي به ياد آوري خاطرات ميرسم ، شماره روزها و حتي رويداد يك خاطره چندان مهم نيست بلكه احساسي كه درون آن نهفته است آنرا به يادماندني كرده است مثل آن شب عيدي كه بواسطه يك ظرف چيني مطبوع شد و يا آن عيد غريبي كه قضاوت منصفانه يك نفر آن را بي پايان كرد ويا آن كوهي كه فرودش ، شروع تازه اي بود براي طرز نگاهم ويا آن قايق بسته شده به اسكله اي كه پناهگاهي شد تا بلند بلند يك بيت شعر را در ذهنم بخوانم تا چشمهايم مجبور شوند بسته بودن زبانم را جبران كنند.

 

ودر آينده شايد 8/8/88 را نيز بصورت يك عصر رنگي باراني و يك كاغذ سفيد كه نقشه يك دستگاه Casting knife روي آن كشيده شده مجسم كنم ، نه از آن جهت كه ساخت دستگاه عملي شد بلكه بواسطه فرضيه اي كه در ذهنم پديد آمد.

 

ارسال در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط لوچی

غشاي PSF

 

بر خلافِ ظاهر بی نقص و یکدستش ،

باطنش پر است از خِلل و فرج.

اگرچه محکم نیست اما عبور دهیش عالی است.

البته ، استحکام شرط لازم برای کارایی است.

 

بی تجربه ای !  

اگر تمام مدت تخلخل ها را تماشا کنی و بدنبال روشی برای حذف آنها باشی .

 شار را نباید فدای استحکام کرد!

 

واگر خلاق باشی، با قرار دادن یک لایه ساپورت مناسب ، استحکام لازم را ایجاد میکنی .

 تا هر دو ویژگی را همزمان داشته باشي.

 

باید دایره نگاهت را وسیع تر کنی تا امکان دیدن لایه های دیگر فراهم شود وترکیبی از آنها را، برای رسیدن به هدفت بکار بری .

چراکه بر آورده کردن تمام ویژگیها با یک لایه انتظار بیجایی است

 

ارسال در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط لوچی
هنوز جهنمش بوی دود میدهد و بهشتش خوش آب و هواست

 او مجرمی است که به خیال خود هر لحظه مرتکب گناهی میشود و برای پاک شدن باید تمام یک شب را در تاریکی و تنهایی گریه کند و مظلومانه از وجودی طلب بخشش کند، شاید که دلش به رحم آید و سال قمری خوبی را برای او رقم زند

.

.

.

نمیداند بزرگترین گناهش این است که لحظه ای در باورهایش تردید نمیکند.

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط لوچی
 

قرارمون ساعت 3 بود.

از ماشین پیاده شدم و با اشتیاق وارد هتل شدم.

روی مبلهای لابی نشستم و برای آخرین بار جوابهایم را مرور کردم.

به ساعت نگاه کردم: بالاخره عقربه ها بر هم عمود شدند.

یک نفر با کنجکاوی وارد شد.... شبیه همان کسی بود که تصور میکردم:خندان، مهربون و خوش برخورد.

جلو رفتم و همزمان خودمان را بهم معرفی کردیم.

بطرف آسانسور راهنماییم کرد، سعی کرد به حرفم بیاره ، سریع و با لهجه.

وارد اتاق کارش شدیم و رسما شروع به صحبت کردیم.

از سوالهای ابتدایی شروع کرد:اسم،تاریخ تولد و...

جالب بود که با وجود کهولت سن سریعا تشخیص داد که روز تولدم همزمان با یک جشن بزرگه !

 خیلی سوال کرد و از لبخندش متوجه میشدم جوابهایم راضی کننده و گاها جالب است، چند بار هم تشویقم کرد(چیزیکه کمتر نمونه داخلیش را دیده بودم)

در آخر ازم پرسید: دوستش نداری؟

گفتم:چرا

پرسید :پس چرا میخوای ترکش کنی؟

گفتم: دوستش دارم ولی نمیخواهمش1

صدای پرینترش بلند شد ، دستش را جلو آورد و بهم تبریک گفت2

بعد از راهنماییهای معمول ، خداحافظی کردم و از خوشحالی نمیدونستم چطور خودما به در خروجی هتل برسونم.

مامان و بابا راکه از دوردیدم دست تکون دادم تا متوجه بشن قبول شدم،دلم میخواست خیلیهای دیگه اون لحظه اونجا باشند: فرهاد ، مسیح ، هاجر ، سمیه ، کیمیا ، آزاده ، افروز و ... 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ? 1officer: vous n'aimez pas votre pays

louchi: si

?officer: Donc,pour quoi vous voulez le quiter

louchi: je l'aim sans je le veux 

 

  2bien venu au Qué

ارسال در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط لوچی
وقتی با توپولوف به استقبال آنفولانزای خوکی میروید نوشتن وصیت نامه از  واجبات عقلی است  ....... "قال خودم"

 

وصیت نامه لوچی به فرزندش:

۱- فرزندم سعی کن در ایران به دنیا نیایی و اگر به دنیا آمدی در ایران نمانی.

۲- اگر خواستی در ایران به دنیا بیایی و بمانی ،سعی کن زندگی کنی باوجود همه بهانه ها.

۳- کمترفکر کن و بیشتر عمل کن (چرا که عمله ی بیفکر به از فکور بی عمل است).

۴-  کمتر از تجربه دیگران استفاده کن وسعی کن خودت تجربه کنی.

۵- خودت و دیگران را زیاد جدی نگیر.

۶- مرتبا ساختارهای ذهنیت را تغییر بده،هیجان انگیز است.

۷- فرزندم زیاد اشتباه کن ولی هر اشتباه را یکبار انجام بده.

۸- فرزندم زیاد حرف نزن ! در بیکلامی بسی لذت است.

۹- بدان که نوعی از حماقت زندگی را آسان میکند و داشتنش نوعی هوش اکتسابی محسوب میشود .

۱۰- فرزندم نگذار دیگران به جای تو زندگی کنند تا نخواهی جای دیگران زندگی کنی.

۱۱- با افراد بی ادعا هم صحبت شو تا ذائقه ات در انتخاب دوست افزایش یابد.

۱۲-فرزندم بدان که "انتقاد سازنده" لغتی جهان سومی است چون همه وقتت را صرف اصلاح دیگران میکنی و بقیه صرف اصلاح تو   و در نهایت هیچ یک نظر دیگری را نمپذیرید،پس به جای آن تواناییهای دیگران را تشویق کن.

۱۳- همه را خاکستری ببین و کمتر قضاوت کن.

 ۱۴- فرزندم علت کارهایی که به تو مربوط نیست جویا نشو ،برای خودت میگویم ،راحت تری!

۱۵- بدان که بدقانونی بهتر از بی قانونی است

۱۶- فرزندم دو میوه را با احتیاط مصرف کن: لیموشیرین و خرمالو

 

 والسلام

لوچی

ارسال در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط لوچی
من ناتهر بتقبلب چه اتا لبغسله مرتلفهق

قالنا قهلغ ۷ ستال فیل ۴۳۴ تلالا ابعلبقغ

ذاهبنا نراب ودبلالع

 تنرا قعبلت لفبغ مخ لب سیزی

رکضم بثالث صف۳صف متهع بعث۷۶

در سال۳۲ه۲۳

هدنا ثعغ۶۷ فب۴ نتابق قابغ شقائغ

هذه ۴ اقلدغ  الباب تصایف یعدنا



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط لوچی

 

تمام توانش را بکار بسته بود

لبخندی از روی رضایت بر لب داشت

بنظرش موفق شده بود ثابت کند که زنان از مردان کمتر نیستند

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زنان از مردان کمتر نیستند

این جمله شدیدا مفهوم متضاد خود را القا میکند

یعنی ابتدا فرض میکند زنان از مردان کمترند و سپس با چند مثال نقض اشتباه (مثل انجام کارهایی  مردانه) آن را رد میکند .

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کاش به جای اینهمه تلاش برای آوردن مثالهای نقض،

درک میکرد که زنان با مردان متفاوتند

  

 

ارسال در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط لوچی

مرتب جابجا میشود و حرف میزند

همه حواسم را جمع کرده ام تا جملاتش را به ذهن بسپارم

به سراغ تخته میرود و شروع به نوشتن میکند

دفترم را باز میکنم

کلاس ساکت شده است،

چند کلمه ای ننوشته ام که صدای ضعیف و خُنک پیانو که ازیکی از آپارتمانهای اطراف نواخته میشود انگشتانم را سُست میکند

در یک آن ، همه وجودم به آرامش میرسد و لذت غریب و دلچسبی را مز مزه  میکنم

هنوز مانده است تا هوشیاریم را کامل از دست بدهم که صدای بیگانه و ضمخت استاد همه چیز را خراب میکند.

 

در این فکرم که گاهی اوقات زندگی ، چه راحت و بی مقدمه  جلوه نمایی میکند

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط لوچی

چرا...........؟ دلم میخواهد.

 

ساده ولی مستدل.

البته دور از منطق ِعرف و تمدن ِامروزی بنظر میرسد.

ولی تحمل این ظاهر ناخواسته به داشتن باطن آزادش میارزد

و حاضرم اطمینان دلم را در خماری منطق دیگران به چنگ آورم .

و هر بار در مقابل چرای(؟) نامربوطشان مکثی میکنم و در حالیکه جوابم را محکمتر از قبل بیان

میکنم به این امیدم که روزی لذت اعتماد را به کنجکاوی زائد ذهنشان ترجیح دهند .

ارسال در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط لوچی

مزرعه ام را دوست داشتم

آفتابش را،خاکش را و آبش را...

رشد کردم ، ریشه دادم ، برگدار شدم و گلهایم شکوفا شد

سپس نیش های حشرات را لبخند زنان با شهد شیرین پذیرایی کردم

میدانستم پُرز پاهایشان وسیله ای است برای گرده افشانی

مدتها گذشت تافهمیدم چرا هیچ همنوعی ندارم

حشرات این مزرعه پُرز ندارند!

... 

 و اکنون مصمم به انتظار باد نشسته ام تا سکونم را بر هم زند و بیتوقع برایم گرده افشانی کند .

 

ارسال در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط لوچی

جواب ِ کامل ، کافی ، کبکا نه ، موجه و با کلاسی است که به دنبال هر چرایی برای انجام ندادن کاری می آید

 

 

 

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی

هیچکدام

  • غش نیست چون مدت زیادی است که به این حالت فرورفته.
  • کما نیست چون از بازگشت آن قطع امید کرده اند.
  • مرگ مغزی نیست چون آزمایش شده مغز آن در بدن دیگران خوب کار میکند.

 

توضیحات تکمیلی: سیستم دفاعی مغز را عضو خارجی دانسته و مانع از فعالیت آن میشود برای همین تمام علایم حیاتی مشهود است ولی فاقد هوشیاری میباشد .

تاکنون ساده ترین راه حل ،پیوند مغز آن به دیگران بوده است و نه درمان.

.

.

.

ای ایران ،ای وطن من

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی
خیلی سعی کردم ولی بسته نشدند

بازشان کردم

پشتی ، پتو، میز، کتاب ، گل ، رایانه ، دیوار، تابلو، سقف ، لامپ ، پرده ، قفسه، ستون ، ساعت

عاری از هرگونه سادیسم و مازوخیسمی بلند نگفتم چون ذهن خوانی بلد بودند :

میبینید انسانها به رفتار جمادگونه خود چه افتخاری میکنند!

 غافل از آنکه دیگر شما هم دست ازبی احساسی کشیده اید

نمیدانم با این اوضاع ، هنوزهم ما اشرف مخلوقات هستیم ؟! یا اینکه به شما واگذار شده ؟! البته شما شایسته ترید

چشمهایم را بستم و دیگر بازشان نکردم.

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی

یک پلیمر نیمه بلوری است

زنجیره های افکارم را میگویم.

در اکثر مناطق آمورفند و در نواحی کوچکی اورینت شده اند.

میخواهم تقویتشان کنم،

راههای زیادی وجود دارد از جمله:

  1. افزایش بلورینگی
  2. افزودن پلیمری با خواص مطلوبتر
  3. افزودن ریز ملکولها
  4. کراس لینک

مورد اول را بیشتر میپسندم بنابر این:

جهت افزایش درجه بلورینگیش ، با تفکر زنجیره ها را به حرکت وا میدارم و سپس با عبور از لوله کتابها تحت تنش قرار میدهم

موفق شدم....اما بلورینگی ایجاد شده از نوع القایی است ، به محض برداشتن تنش ِ کتاب ، بلورینگی از بین میرود و آمورف اتفاق میفتد و تمام زحماتم به باد رود ، حتی ممکن است تورم افکار رخ دهد

روش صحیح برای افزایش بلورینگی همان ریاضت کشیدن است یعنی باید به گونه ای تحرک زنجیره ها را افزایش داد و سپس زمان داد تا به آرامی، زنجیره های افکار در اطراف هسته های مکاشفه کنار هم قرار گیرند و سلهای بلوری را ایجاد کنند روش خوبی است ولی نباید عامل افزایش تحرک بقدری زیاد شود که منجر به تخریب و شکست زنجیره ها گردد

امروزه راه حل دوم و سوم بخاطر سادگی کاربردی تر است:

می توانم آلیاژی از افکار خود و دیگران بسازم البته باید از لحاظ ساختاری شبیه باشندتا اختلاط خوبی صورت گیرد و گرنه افکارم تضعیف خواهند شد البته افزودن سازگارکننده الزامی است و گرنه جدایی فاز رخ میدهد

افزودن ریز ملکولها(نظیر نانو اعتقاد، نانو ایمان،نانو امید،نانو روحیه،نانو محبت و ...) نیز باعث میشود بعضی از خواص افکارم تغییر محسوسی کند

از کراس لینک خوشم نمیاید چون تمام حسنش به تحجری که ایجاد میکند نمیارزد .
ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی
چشمانت لبریز میشوند

و زیر لب غرولند میکنی

سرم را بلند میکنم و با تعجب لبخند میزنم

بالاخره به حرف آمدی....

نگاهم را ادامه میدهم تا بفهمی منتظرم

منتظرم که نم نم برایم تعریف کنی

مضطربم

چون چندسالی میشود که به همینقدر اکتفا میکنی و بغضت را فرو میخوری

دلت را به دریا بزن........

البته شنیده ام برای از ما بهترون سفره دلت را زیاد باز میکنی

البته این را هم شنیده ام که بعضی نیز با سیلی به اشکت مینشانند

ولی ما......

منتظر میمانیم تا خودت لب بگشایی و سنگینی نمناک دلت را سبک کنی

نمیدانم آلزایمر داری که فراموش میکنی آخرین بار دل سیاهت چه رنگین کمانی شد !!!

آسمان ببار امسال

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی
 

عجب قناعتی داشتیم !مثل اصحاب صفه روی سکو زندگی می کردیم،غذامون تفاله چایی بود ،بعضی وقتا همونم نداشتیم ولی آبروداری می کردیم ،وانمود می کردیم داریم غذا میخوریم،حتی ظرفاشم می شستیم! از این کارا زیاد می کردیم

غذای نداشته را می پختیم

لباس نداشته را کوک می زدیم

...

اصولا بعد از کارای خونه بچه را می خوابوندیم (کافی بود افقیش کنیم چشماشا میبست)چادرمونا سر میکردیم،دمپایی قرمزمونا می پوشیدیم چند قدم برمیداشتیم و میرفتیم خونه ی همسایه. با زن همسایه کلی در مورد اذیتای بچه و کار زیاد شوهرامون حرف میزدیم

این ماجرا ادامه داشت تا مامان یکیمون صدامون کنه،چادر و عروسک و وسایلمونا جمع

می کردیم ومیرفتیم خونه به ذوق اینکه فردا عصر دوباره بیایم روی سکو و مامان بازی کنیم.

چه تخیل وخلاقیت بامزه ای ؛)

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی

در قصه چوپان دروغگو فقط گوسفندان گله هیچ نقشی در سرنوشت داستان نداشتند

اونا بی توجه به دادوقال چوپان به چریدن خود مشغول بودند و حاضر بودند گرگ هر بار یکی از آنها را بخوره ولی آرامش چرای آنها را بهم نزنه،بی تفاوتی گوسفندان به دروغ های چوپان نه که از نفهمی باشه بلکه چون شبانه روز با چوپان بودند به دروغهای او عادت داشتند

کاش چوپانای ما هم میفهمیدند گوسفنداشون از اینهمه نیرنگ و بازی خسته شدن

دلشون میخواد از چریدن دست بردارند وهمچون دوران اساطیری خود رخشی چابک و ورزیده و هوشیار شوند برای رستم با خرد ِخود

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی

قبلنا یجور دیگه بودی ..شایدم من یجور دیگه بودم

 یادمه برات خیلی مهم بودم طوری بهم میرسیدی که احساس میکردم هیچی کم ندارم ، خوشبخت ترین آدم روی زمینم

ولی حالاچی؟

تو را نمیدونم ولی من که دیگه هر وقت کارم بهت گیرمیکنه یادت میفتم، وقتی به حرفایی که زدی نگاه میکنم نمیتونم مثل قبل خودما مخاطبت قرار بدم ،اون حرفایی که قبلا انقدر برام شیرین بود که زیرش خط میکشیدم حالا برام عادی شده

طبق معمول میخوای مهمونیم کنی اما این چه مهمونیه که نه تو به من محل میذاری نه من به تو،جز گرسنگی هم که چیزی عاید من نمیشه ولی قبول دارم بهونه ای میشه که یکم به هم نزدیکتر شیم

گذشته از این حرفا .......

میدونم که هنوزم حواست بهم هست ، منم که آدمم ، دلم برات تنگ شده ، دوست دارم دوباره یجوری بهم توجه کنی که احساس کنم از رگ گردن بهم نزدیکتری ،این قشنگترین جمله ایه که ازت شنیدم
ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی

ظهر بود...برق رفته بود...کتاب می خوندم

یک لحظه کتاب را بستم و فکر کردم

 

بیدار شد ،چشماشا نیمه باز کرد ، یه نگاهی به من انداخت بعد توجهش به کتاب جلب شد،حال نداشت حرف بزنه، اشاره کرد که کتاب را بهش بدم ، چون میدونستم کتاب جالبیه با علاقه دادم

 میخواستم بگم کدوم قسمتش جالب تره ولی... گفتم بذار خودش بخونه :)

 

کتاب را که گرفت بدون اینکه حتی عنوان کتاب را نگاه کنه شروع کرد با کتاب خودشا باد زدن

با حالی تو ذوق خورده احساس کردم توی این اوضاع بی منطق شاید استفاده اون از کتاب بهتر بود :(

 

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی

افراد " ایده آلیست ِ آینده نگر "

اگر سفید نباشه....... بین سیاه و خاکستری ....... خاکستری را انتخاب میکنند

اگر سفید نباشه........بین خاکستری روشن وتیره ........خاکستری روشن را انتخاب میکنند

 

افرادِ " ایده آلیست "

اگر سفید نباشه.........اصلا انتخاب نمیکنند

 

افراد "ساده لوح"

اگر سفید نباشه....... بین سیاه و خاکستری ..........برق و جلای سیاه اونها را فریب میده و سیاه را انتخاب میکنند

سیاه ماندن و درجا زدن ما چیز عجیبی نیست چون سالهاست اکثریت جامعه ما را افراد ساده لوح و ایده آلیست تشکیل میدن

 

 

ارسال در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط لوچی
قالب وبلاگ