|
|

......، صفویه ،افشاریه ، زندیه ، قاجار، پهلوی ، جمهوری ،....
عادت کرده ایم به این تکرار تاریخ
زمامداران از زمامداری فقط اسمش را میدانند و نه اصولش را .
مملکت را به حال خود رها میکنند تا خودبخود اداره شود ! چیزی نمیگذرد که بی سروسامانی بیدادمیکند، کودتا یا انقلابی شکل میگیرد ، اساس حکومت را برمیچیند و تشکیل حکومتی جدید میدهد واولین کاری که برای بهبود اوضاع مملکت انجام میگیرد تغییر اسم حکومت است ، سپس ساعتها وقت صرف میشود تا قانون اساسی متناسب با عقاید جدید تغییر یابد، وعده های زیادی به مردم داده میشود و برنامه ها و پروژه های مفیدی تنظیم میگردد که به زدن یک کلنگ ختم میشود. مرتبا حکومت قبلی زیر سوال میرود و کارنامه آن فاقد هرگونه نقطه مثبتی نشان داده میشود تا اطمینان ایجاد کنند شرایط بهتر شده است!
مدتی که از آن شور و اشتیاق اولیه گذشت و اوضاع تغییر چندانی نکرد، منتقدان لب به اعتراض میگشایند و سراغ آن وعده و وعیدها را میگیرند و جوابی که ازحکومت میشنوند محدود شدن آزادی بیان و مطبوعات است.چیزی نمیگذرد که خفقان بر مملکت حاکم میشود و باز بی سرو سامانی بیداد میکند و دوباره عده ای کودتا میکنند و حکومتی با اسم جدید تشکیل میدهند وساعتها وقت....
سالهاست که اسمها عوض میشود اما ماهیت تفاوتی نکرده. شاید بخاطر عدم تواناییمان در گفتگو ویافتن اشتباهات است که هر بار چاره ای جز پاک کردن صورت مسئله به ذهنمان نمیرسد.
عادت کرده ایم به این تکرار تاریخ که در جزﺀ جزﺀ جامعه هولوگرافیک گونه منتشر شده است.

-
دندانها با ارتودنسي رديف ميشوند و بيني را با جراحي كوچك ميکنند .
دندانها به حالت طبيعي و اصلي خود بازميگردند و چهره زيباتر ميشود .
ولي تغيير فُرم بینی، چهره را مصنوعي ميكند. چون حتي در صورت دُرست بودن معيار زيبايي، نبايد چنين عيبي را با تيغ جراحي برطرف كرد و بايستي ژنتيكي و با مرور زمان اين تغيير ايجاد شود.
-
روحيات و رفتارها نيز بهمين گونه اند.
خراب بودن بعضي از آنها نتيجه سهل انگاري است و بايد سريعا تغيير داده شوند.
ولي بعضي از رفتارها اگرچه در مقايسه با رفتارهاي ديگران و معيارهاي كنوني، چندان جالب نيست اما ازآنجايي كه در طول ساليان سال شكل گرفته اند نميتوان آنها را به يكباره تغيير داد(مثل بعضي از روحيات شرقيمان).
از تاريخ 7/7/77 ياد آخرين قسمت برنامه نيمرخ مي افتم ، وقتي "فَ فَ " بطرف دوربين مي آمد ، فيگور جالبي ميگرفت و با تمام احساس ميگفت: هپت ِ هپت ِ هپتاد و هپت
اين تاريخ برايم شيرين است نه بخاطر تمام شدن برنامه مورد علاقه ام بلكه از جهت ديدن رفتار احترام آميز و رئوف شخصي كه برايم غيرقابل انتظار بود.
وقتي به ياد آوري خاطرات ميرسم ، شماره روزها و حتي رويداد يك خاطره چندان مهم نيست بلكه احساسي كه درون آن نهفته است آنرا به يادماندني كرده است مثل آن شب عيدي كه بواسطه يك ظرف چيني مطبوع شد و يا آن عيد غريبي كه قضاوت منصفانه يك نفر آن را بي پايان كرد ويا آن كوهي كه فرودش ، شروع تازه اي بود براي طرز نگاهم ويا آن قايق بسته شده به اسكله اي كه پناهگاهي شد تا بلند بلند يك بيت شعر را در ذهنم بخوانم تا چشمهايم مجبور شوند بسته بودن زبانم را جبران كنند.
ودر آينده شايد 8/8/88 را نيز بصورت يك عصر رنگي باراني و يك كاغذ سفيد كه نقشه يك دستگاه Casting knife روي آن كشيده شده مجسم كنم ، نه از آن جهت كه ساخت دستگاه عملي شد بلكه بواسطه فرضيه اي كه در ذهنم پديد آمد.
بر خلافِ ظاهر بی نقص و یکدستش ،
باطنش پر است از خِلل و فرج.
اگرچه محکم نیست اما عبور دهیش عالی است.
البته ، استحکام شرط لازم برای کارایی است.
بی تجربه ای !
اگر تمام مدت تخلخل ها را تماشا کنی و بدنبال روشی برای حذف آنها باشی .
شار را نباید فدای استحکام کرد!
واگر خلاق باشی، با قرار دادن یک لایه ساپورت مناسب ، استحکام لازم را ایجاد میکنی .
تا هر دو ویژگی را همزمان داشته باشي.
باید دایره نگاهت را وسیع تر کنی تا امکان دیدن لایه های دیگر فراهم شود وترکیبی از آنها را، برای رسیدن به هدفت بکار بری .
چراکه بر آورده کردن تمام ویژگیها با یک لایه انتظار بیجایی است
او مجرمی است که به خیال خود هر لحظه مرتکب گناهی میشود و برای پاک شدن باید تمام یک شب را در تاریکی و تنهایی گریه کند و مظلومانه از وجودی طلب بخشش کند، شاید که دلش به رحم آید و سال قمری خوبی را برای او رقم زند
.
.
.
نمیداند بزرگترین گناهش این است که لحظه ای در باورهایش تردید نمیکند.
قرارمون ساعت 3 بود.
از ماشین پیاده شدم و با اشتیاق وارد هتل شدم.
روی مبلهای لابی نشستم و برای آخرین بار جوابهایم را مرور کردم.
به ساعت نگاه کردم: بالاخره عقربه ها بر هم عمود شدند.
یک نفر با کنجکاوی وارد شد.... شبیه همان کسی بود که تصور میکردم:خندان، مهربون و خوش برخورد.
جلو رفتم و همزمان خودمان را بهم معرفی کردیم.
بطرف آسانسور راهنماییم کرد، سعی کرد به حرفم بیاره ، سریع و با لهجه.
وارد اتاق کارش شدیم و رسما شروع به صحبت کردیم.
از سوالهای ابتدایی شروع کرد:اسم،تاریخ تولد و...
جالب بود که با وجود کهولت سن سریعا تشخیص داد که روز تولدم همزمان با یک جشن بزرگه !
خیلی سوال کرد و از لبخندش متوجه میشدم جوابهایم راضی کننده و گاها جالب است، چند بار هم تشویقم کرد(چیزیکه کمتر نمونه داخلیش را دیده بودم)
در آخر ازم پرسید: دوستش نداری؟
گفتم:چرا
پرسید :پس چرا میخوای ترکش کنی؟
گفتم: دوستش دارم ولی نمیخواهمش1
صدای پرینترش بلند شد ، دستش را جلو آورد و بهم تبریک گفت2
بعد از راهنماییهای معمول ، خداحافظی کردم و از خوشحالی نمیدونستم چطور خودما به در خروجی هتل برسونم.
مامان و بابا راکه از دوردیدم دست تکون دادم تا متوجه بشن قبول شدم،دلم میخواست خیلیهای دیگه اون لحظه اونجا باشند: فرهاد ، مسیح ، هاجر ، سمیه ، کیمیا ، آزاده ، افروز و ...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
? 1officer: vous n'aimez pas votre pays
louchi: si
?officer: Donc,pour quoi vous voulez le quiter
louchi: je l'aim sans je le veux
2bien venu au Qué
وصیت نامه لوچی به فرزندش:
۱- فرزندم سعی کن در ایران به دنیا نیایی و اگر به دنیا آمدی در ایران نمانی.
۲- اگر خواستی در ایران به دنیا بیایی و بمانی ،سعی کن زندگی کنی باوجود همه بهانه ها.
۳- کمترفکر کن و بیشتر عمل کن (چرا که عمله ی بیفکر به از فکور بی عمل است).
۴- کمتر از تجربه دیگران استفاده کن وسعی کن خودت تجربه کنی.
۵- خودت و دیگران را زیاد جدی نگیر.
۶- مرتبا ساختارهای ذهنیت را تغییر بده،هیجان انگیز است.
۷- فرزندم زیاد اشتباه کن ولی هر اشتباه را یکبار انجام بده.
۸- فرزندم زیاد حرف نزن ! در بیکلامی بسی لذت است.
۹- بدان که نوعی از حماقت زندگی را آسان میکند و داشتنش نوعی هوش اکتسابی محسوب میشود .
۱۰- فرزندم نگذار دیگران به جای تو زندگی کنند تا نخواهی جای دیگران زندگی کنی.
۱۱- با افراد بی ادعا هم صحبت شو تا ذائقه ات در انتخاب دوست افزایش یابد.
۱۲-فرزندم بدان که "انتقاد سازنده" لغتی جهان سومی است چون همه وقتت را صرف اصلاح دیگران میکنی و بقیه صرف اصلاح تو و در نهایت هیچ یک نظر دیگری را نمپذیرید،پس به جای آن تواناییهای دیگران را تشویق کن.
۱۳- همه را خاکستری ببین و کمتر قضاوت کن.
۱۴- فرزندم علت کارهایی که به تو مربوط نیست جویا نشو ،برای خودت میگویم ،راحت تری!
۱۵- بدان که بدقانونی بهتر از بی قانونی است
۱۶- فرزندم دو میوه را با احتیاط مصرف کن: لیموشیرین و خرمالو
والسلام
لوچی
قالنا قهلغ ۷ ستال فیل ۴۳۴ تلالا ابعلبقغ
ذاهبنا نراب ودبلالع
تنرا قعبلت لفبغ مخ لب سیزی
رکضم بثالث صف۳صف متهع بعث۷۶
در سال۳۲ه۲۳
هدنا ثعغ۶۷ فب۴ نتابق قابغ شقائغ
هذه ۴ اقلدغ الباب تصایف یعدنا
ادامه مطلب...
تمام توانش را بکار بسته بود
لبخندی از روی رضایت بر لب داشت
بنظرش موفق شده بود ثابت کند که زنان از مردان کمتر نیستند
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زنان از مردان کمتر نیستند
این جمله شدیدا مفهوم متضاد خود را القا میکند
یعنی ابتدا فرض میکند زنان از مردان کمترند و سپس با چند مثال نقض اشتباه (مثل انجام کارهایی مردانه) آن را رد میکند .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کاش به جای اینهمه تلاش برای آوردن مثالهای نقض،
درک میکرد که زنان با مردان متفاوتند
مرتب جابجا میشود و حرف میزند
همه حواسم را جمع کرده ام تا جملاتش را به ذهن بسپارم
به سراغ تخته میرود و شروع به نوشتن میکند
دفترم را باز میکنم
کلاس ساکت شده است،
چند کلمه ای ننوشته ام که صدای ضعیف و خُنک پیانو که ازیکی از آپارتمانهای اطراف نواخته میشود انگشتانم را سُست میکند
در یک آن ، همه وجودم به آرامش میرسد و لذت غریب و دلچسبی را مز مزه میکنم
هنوز مانده است تا هوشیاریم را کامل از دست بدهم که صدای بیگانه و ضمخت استاد همه چیز را خراب میکند.
در این فکرم که گاهی اوقات زندگی ، چه راحت و بی مقدمه جلوه نمایی میکند
چرا...........؟ دلم میخواهد.
ساده ولی مستدل.
البته دور از منطق ِعرف و تمدن ِامروزی بنظر میرسد.
ولی تحمل این ظاهر ناخواسته به داشتن باطن آزادش میارزد
و حاضرم اطمینان دلم را در خماری منطق دیگران به چنگ آورم .
و هر بار در مقابل چرای(؟) نامربوطشان مکثی میکنم و در حالیکه جوابم را محکمتر از قبل بیان
میکنم به این امیدم که روزی لذت اعتماد را به کنجکاوی زائد ذهنشان ترجیح دهند .
مزرعه ام را دوست داشتم
آفتابش را،خاکش را و آبش را...
رشد کردم ، ریشه دادم ، برگدار شدم و گلهایم شکوفا شد
سپس نیش های حشرات را لبخند زنان با شهد شیرین پذیرایی کردم
میدانستم پُرز پاهایشان وسیله ای است برای گرده افشانی
مدتها گذشت تافهمیدم چرا هیچ همنوعی ندارم
حشرات این مزرعه پُرز ندارند!
...
و اکنون مصمم به انتظار باد نشسته ام تا سکونم را بر هم زند و بیتوقع برایم گرده افشانی کند .

جواب ِ کامل ، کافی ، کبکا نه ، موجه و با کلاسی است که به دنبال هر چرایی برای انجام ندادن کاری می آید
هیچکدام
-
غش نیست چون مدت زیادی است که به این حالت فرورفته.
-
کما نیست چون از بازگشت آن قطع امید کرده اند.
-
مرگ مغزی نیست چون آزمایش شده مغز آن در بدن دیگران خوب کار میکند.
توضیحات تکمیلی: سیستم دفاعی مغز را عضو خارجی دانسته و مانع از فعالیت آن میشود برای همین تمام علایم حیاتی مشهود است ولی فاقد هوشیاری میباشد .
تاکنون ساده ترین راه حل ،پیوند مغز آن به دیگران بوده است و نه درمان.
.
.
.
ای ایران ،ای وطن من
بازشان کردم
پشتی ، پتو، میز، کتاب ، گل ، رایانه ، دیوار، تابلو، سقف ، لامپ ، پرده ، قفسه، ستون ، ساعت
عاری از هرگونه سادیسم و مازوخیسمی بلند نگفتم چون ذهن خوانی بلد بودند :
میبینید انسانها به رفتار جمادگونه خود چه افتخاری میکنند!
غافل از آنکه دیگر شما هم دست ازبی احساسی کشیده اید
نمیدانم با این اوضاع ، هنوزهم ما اشرف مخلوقات هستیم ؟! یا اینکه به شما واگذار شده ؟! البته شما شایسته ترید
چشمهایم را بستم و دیگر بازشان نکردم.

یک پلیمر نیمه بلوری است
زنجیره های افکارم را میگویم.
در اکثر مناطق آمورفند و در نواحی کوچکی اورینت شده اند.
میخواهم تقویتشان کنم،
راههای زیادی وجود دارد از جمله:
-
افزایش بلورینگی
-
افزودن پلیمری با خواص مطلوبتر
-
افزودن ریز ملکولها
-
کراس لینک
مورد اول را بیشتر میپسندم بنابر این:
جهت افزایش درجه بلورینگیش ، با تفکر زنجیره ها را به حرکت وا میدارم و سپس با عبور از لوله کتابها تحت تنش قرار میدهم
موفق شدم....اما بلورینگی ایجاد شده از نوع القایی است ، به محض برداشتن تنش ِ کتاب ، بلورینگی از بین میرود و آمورف اتفاق میفتد و تمام زحماتم به باد رود ، حتی ممکن است تورم افکار رخ دهد
روش صحیح برای افزایش بلورینگی همان ریاضت کشیدن است یعنی باید به گونه ای تحرک زنجیره ها را افزایش داد و سپس زمان داد تا به آرامی، زنجیره های افکار در اطراف هسته های مکاشفه کنار هم قرار گیرند و سلهای بلوری را ایجاد کنند روش خوبی است ولی نباید عامل افزایش تحرک بقدری زیاد شود که منجر به تخریب و شکست زنجیره ها گردد
امروزه راه حل دوم و سوم بخاطر سادگی کاربردی تر است:
می توانم آلیاژی از افکار خود و دیگران بسازم البته باید از لحاظ ساختاری شبیه باشندتا اختلاط خوبی صورت گیرد و گرنه افکارم تضعیف خواهند شد البته افزودن سازگارکننده الزامی است و گرنه جدایی فاز رخ میدهد
افزودن ریز ملکولها(نظیر نانو اعتقاد، نانو ایمان،نانو امید،نانو روحیه،نانو محبت و ...) نیز باعث میشود بعضی از خواص افکارم تغییر محسوسی کند
از کراس لینک خوشم نمیاید چون تمام حسنش به تحجری که ایجاد میکند نمیارزد .و زیر لب غرولند میکنی
سرم را بلند میکنم و با تعجب لبخند میزنم
بالاخره به حرف آمدی....
نگاهم را ادامه میدهم تا بفهمی منتظرم
منتظرم که نم نم برایم تعریف کنی
مضطربم
چون چندسالی میشود که به همینقدر اکتفا میکنی و بغضت را فرو میخوری
دلت را به دریا بزن........
البته شنیده ام برای از ما بهترون سفره دلت را زیاد باز میکنی
البته این را هم شنیده ام که بعضی نیز با سیلی به اشکت مینشانند
ولی ما......
منتظر میمانیم تا خودت لب بگشایی و سنگینی نمناک دلت را سبک کنی
نمیدانم آلزایمر داری که فراموش میکنی آخرین بار دل سیاهت چه رنگین کمانی شد !!!
آسمان ببار امسال
عجب قناعتی داشتیم !مثل اصحاب صفه روی سکو زندگی می کردیم،غذامون تفاله چایی بود ،بعضی وقتا همونم نداشتیم ولی آبروداری می کردیم ،وانمود می کردیم داریم غذا میخوریم،حتی ظرفاشم می شستیم! از این کارا زیاد می کردیم
غذای نداشته را می پختیم
لباس نداشته را کوک می زدیم
...
اصولا بعد از کارای خونه بچه را می خوابوندیم (کافی بود افقیش کنیم چشماشا میبست)چادرمونا سر میکردیم،دمپایی قرمزمونا می پوشیدیم چند قدم برمیداشتیم و میرفتیم خونه ی همسایه. با زن همسایه کلی در مورد اذیتای بچه و کار زیاد شوهرامون حرف میزدیم
این ماجرا ادامه داشت تا مامان یکیمون صدامون کنه،چادر و عروسک و وسایلمونا جمع
می کردیم ومیرفتیم خونه به ذوق اینکه فردا عصر دوباره بیایم روی سکو و مامان بازی کنیم.
چه تخیل وخلاقیت بامزه ای ؛)

در قصه چوپان دروغگو فقط گوسفندان گله هیچ نقشی در سرنوشت داستان نداشتند
اونا بی توجه به دادوقال چوپان به چریدن خود مشغول بودند و حاضر بودند گرگ هر بار یکی از آنها را بخوره ولی آرامش چرای آنها را بهم نزنه،بی تفاوتی گوسفندان به دروغ های چوپان نه که از نفهمی باشه بلکه چون شبانه روز با چوپان بودند به دروغهای او عادت داشتند
کاش چوپانای ما هم میفهمیدند گوسفنداشون از اینهمه نیرنگ و بازی خسته شدن
دلشون میخواد از چریدن دست بردارند وهمچون دوران اساطیری خود رخشی چابک و ورزیده و هوشیار شوند برای رستم با خرد ِخود
