این روزها خدا را هم آنقدر تغییر داده ام که دیگر نمیتوانم همه تقصیرها را گردنش بیندازم و به خاطر همه چیز بازخواستش کنم تا دلم خنک شود.

هرچقدر خودم را در مقابل جهان به بی خیالی میزنم بیشتر طغیان میکند. در همین گیر و دار سعی میکنم برای لجش هم که شده با دلخوشی های قبلیم قدرت نمایی کنم ولی معلوم نیست چه بر سرم رفته که همه آنها هم برایم بی معنا شده است.

من از اوهام خود بیدار شدم

و اینک نمی توانم بخوابم

من هیچ آرزویی ندارم

و اینک نمی توانم آنچه را

به من تعارف می کنید

                        بخورم...

چنانچه مجبور شوم،

                   تا ابد بیدار خواهم ماند

من در ترک پوست تخم مرغ زندگی می کنم

در فضای بین کهکشانها

و گل و لای زمین

در امتداد مرزهای باریک

             بین روشنایی

                                 و تاریکی

من از میان آینه مه آلود نگاه کردم

و چشم سومم به من چشمک زد!

زمان توهمی بیش نیست

و ابدیت در شکاف دوگانگی

            زندگی می کند

من زندگی میان این و آن

را دوست دارم

 و رنگ من خاکستری است

    من در خلوت هسته گذشته و آینده ماوا گزیده ام...

من اخگر فروزان

در نور و تاریکی ام

این منم

         زنی که در ظلمت می درخشد

ناگزیر باشم

تا ابد بیدار خواهم ماند

 "النا آویلا"