از تاريخ 7/7/77 ياد آخرين قسمت برنامه نيمرخ مي افتم ، وقتي "فَ فَ " بطرف  دوربين مي آمد ، فيگور جالبي ميگرفت و با تمام احساس ميگفت: هپت ِ هپت ِ هپتاد و هپت

اين تاريخ برايم شيرين است نه بخاطر تمام شدن برنامه مورد علاقه ام بلكه از جهت ديدن رفتار احترام آميز و رئوف شخصي كه برايم غيرقابل انتظار بود.

وقتي به ياد آوري خاطرات ميرسم ، شماره روزها و حتي رويداد يك خاطره چندان مهم نيست بلكه احساسي كه درون آن نهفته است آنرا به يادماندني كرده است مثل آن شب عيدي كه بواسطه يك ظرف چيني مطبوع شد و يا آن عيد غريبي كه قضاوت منصفانه يك نفر آن را بي پايان كرد ويا آن كوهي كه فرودش ، شروع تازه اي بود براي طرز نگاهم ويا آن قايق بسته شده به اسكله اي كه پناهگاهي شد تا بلند بلند يك بيت شعر را در ذهنم بخوانم تا چشمهايم مجبور شوند بسته بودن زبانم را جبران كنند.

 

ودر آينده شايد 8/8/88 را نيز بصورت يك عصر رنگي باراني و يك كاغذ سفيد كه نقشه يك دستگاه Casting knife روي آن كشيده شده مجسم كنم ، نه از آن جهت كه ساخت دستگاه عملي شد بلكه بواسطه فرضيه اي كه در ذهنم پديد آمد.